چند ساعت مانده به برگزاری مراسم اسکار

داستان سفر فرهادی و فیلمش از فجر تا اسکار

هنوز قسمت هايي از امور فني كشتي باقي مانده بود كه طي يك اتفاق بي سابقه ، آماده نشده به استراليا رفت و جايزه 25 هزار دلاري را دريافت كرد.

و بعد به خليج هميشه فارس بازگشت تا اعضاي گروه براي اولين بار از آن در دهه فجر رونمايي كنند ، رونمايي اي كه باعث شد مردم خوابيدن پشت درهاي سينما را زنده كنند.
پس از اولين رونمايي از اين ساخته بمباران واكنش هاي مثبت به سمت كشتي شليك شد.آن دسته از طرفدارن مهندس طراح و ملوان از جمله نگارنده كه معتقد بودند او ديگر چيز بهتري از الي... نخواهد ساخت به شدت شگفت زده ميشوند.
از ميان داوران علي معلم ، جهانگير الماسي و حسن عباسي از آن در مصاحبه هايشان تعريف ميكنند.الماسي از احساساتي شدنش و گريه هايش حين تماشايش ميگويد و عباسي آن را يك سر و گردن بالا تر از الي... ميداند.
حدث و گمان هايي زده ميشودكه اين كشتي ديگر مثل الي... در راه غرق نخواهد شد و احتمالا برعكس الي... كه از سفر باز نگشت نادر و سيمين موفقيت هاي بيشتري پيش روي خواهند داشت.
اعضاي سازنده براي حضور همزمان در تهران و برلين تقسيم نيرو ميكنند.عده اي در تهران سيمرغ هاي فجر را و عده اي ديگر خرس هاي برلين را درو ميكنند.
بعد از آن كشتي به سفر جهاني اش از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب ادامه ميدهد و غنايم بي شماري را دريافت ميكند در فرانسه مردم براي تماشايش بيشتر از محصولات آمريكايي و اروپايي سر و دست ميشكنند.
روي عرشه كشتي اي كه در روزهاي آغازين ساختش به بهانه هايي ساختش متوقف شد ، پر شده از جوايز رنگارنگ ، از طاووس و قورباغه و خرس نقره اي تا خرس ، زرد آلو و گوي طلا و اسكار فرانسه;كه البته بهترينشان سيمرغ برگزيده ي صلح دوست ترين مردمان روي كره ي زمين است.
نادر و سيمين از مردم تمام نقاط دنيا هم كم جايزه نگرفتند; از فجر ، ملبورن ، ونكوور ، آمستردام ، فوكويوكا ، ريگا و رتبه دوم ترنتو تنها بخشي از علاقه مردم جهان به اين موجود زيبا بود.
از فوكويوكاي ژاپن ، سرزمين آفتاب تا غربي ترين نقاط جهان ، تگزاس و كانزاس همه به احترام كشتي ما ايستاده دارند تشويق ميكنند و به قول كلاري اين بار ديگر ماييم كه آنها منتظراند تا مارا تماشا كنند.
كشتي به ساحلي ميرسد كه در ساحلش روي يك تابلو نوشته به طرف اسكار(سمت راست) كه از آنجا هم يك گوي طلايي كه سنگيني اش كمي بيشتر از ساير غنايم است را دريافت ميكند اما بي توجه به تابلوي راهنما ترجيح ميدهد باز هم به فرانسه سر بزند و اسكار فرانسه را هم در رقابت با سخنراني پادشاه بگيرد و با دستي پرتر به اسكار برود.
در اين ميان ، تنها ناخداي كشتي نبود كه اين تحسين ها نثارش شد بلكه ساير عوامل سازنده مثل كلاري و سماك باشي و بازيگرانش هم تعدادي جايزه از اين سفر بدست آوردند.
وودي آلن درباره آن ميگويد اصلا انتظار نداشته كه در اين روزگار چيزي اينچنين اورا تحت تاثير قرار دهد.
آنجلينا جولي از فرهادي ميخواهد تا در سفر بعدي اش همراه با كشتي بعدي اش همسفر او شود كه با چراغ قرمز فرهادي روبرو ميشود.
حالا بيش از يك سال است كه اين كشتي ايراني جلو تر از محصولت كشورهاي مدعي ديگر جهان دارد پيش تازي ميكند.حتما حال اعضاي آن خيلي خوب است.شايد هم از اين سفر بسيار طولاني كمي خسته و شايد دريازده شده باشند.اما معلوم نيست عده اي ديگر كه اصلا پايشان را به اين كشتي نگذاشته اند (كه احتمالا اصلا به اين جور جاها راهشان نميدهند) مثل دريازده هاي خورد سال مدام گلوي خود را پاره ميكنند كه بگويند كشتي بايد هر چه زودتر متوقف و به سواحل خودمن بازگردد.هر كاري كرده ديگر بس است.

شايد حالا اعضاي گروه كشتي به كمي استراحت نياز داشته باشند.
در همين حين كه دارم اين جملات را مينويسم صداي يك نفر (كه احتمالا از روي عرشه است)در گوشم نجوا ميكند خشكي ، خشكي.يكي ديگر ميگويد اين ساحل جزيره ي آقاي اسكار است.كه ناخدا فرهادي از راه ميرسد و ميگويد من و نادر و سيمين ميرويم تا اين آخري را هم بگيريم و بعد تمامي اين هارا به خليج هميشه فارس ميبريم و پيشكش ميكنيم به صلح دوست ترين مردمان جهان.شما هم ميتوانيد در ساحل بعد از مدت ها استراحت كنيد.
و من باز هم به فكر فرو ميروم...
حالا الي... غرق شده و به خانه باز نگشته اما نادر و سيمين در لسانجلس هستند و ما هم به فكر تهيه ي يك دسته گل براي به استقبال رفتنشان.كه اگر آقاي اسكار را هم به ايران نياورند انقدر موفقيت و موقعيت تازه و بعضا رويايي تا يك سال قبل نصيبمان كرده اند كه ذره اي از بهترين و پر افتخار ترين بودنشان كم نميشود.

در عين حال كه دارم آخرين جملاتم را مينويسم به اين فكر ميكنم كه چند دهه ديگر طول خواهد كشيد تا باز هم مهندسين ايراني بتوانند چنين كشتي قدرت مندي بسازند؟آيا ما باز هم در اين موقعيت قرار خواهيم گرفت؟شايد چيز بهتري پيش رويمان باشد ، شايد هم 20 سال بعد براي جوانان بيست ساله از اين روزها و از اين لحظاتمان بگوييم.
بگوييم كه در اين چند روز فقط به يك چيز فكر ميكرديم و شايد چند باري هم گريه كرده ايم.حالا كه اين كشتي دارد آخرين دقايق سفر طولاني خود را سپري ميكند اين سوال پيش مي آيد كه آيا
10 سال بعد دلمان براي حس اين روزهايمان تنگ نخواهد شد؟
كه باز هم صداي ناخدا فرهادي در گوشم نجوا ميكند:

لنگرها را آماده كنيد ، در ساحل اسكار پهلو ميگيريم

منبع: کافه سینما