دیالوگ(4)

شماره 1: اسمت چیه؟

شماره 2: چرا وقتی که ما آدمها به هم می رسیم می خوایم اسم های همدیگه رو بدونیم؟!

شماره1: خب من تو رو نمیشناسم.باید با یه اسمی صدات کنم یا نه؟!

شماره2: به نظر من اصلا نیازی نیست اسم کسی رو که نمیشناسی بدونی!این از قوانین دنیای مدرنه!

شماره1: خب ببخشید که اسمت رو پرسیدم منظور خاصی نداشتم.

شماره2: چرا انقدر زود تسلیم شدی؟با من جدل کن.به من بگو که این قوانین مدرنو کی گذاشته؟منو به چالش بکش!

شماره1: آخه حوصله ندارم. خسته ام. دنبال فلسفه بازی هم نیستم.می خوام بدون پیچیدگی زندگی کنم .ساده.

شماره2: هیچ می دونستی بی دردسر زندگی کردن یا به قول خودت ساده زندگی کردن خیلی سخت تر از اون چیزیه که من می گم؟

شماره1: می شه بس کنی؟

شماره2: به تسلیم شدن عادت نکن!

شماره1: باشه.چشم.حالا ببخشید دیگه من باید برم!

شماره2: باز که تسلیم شدی؟!این چشمی که گفتی یعنی چی؟!

شماره1: یعنی کوفت... یعنی زهرمار...

شماره2:نمی ذارم از اینجا بری!تا نتونی منو مجاب کنی که اسممو بهت بگم، نمی ذارم از اینجا بری!

شماره1: ازت خواهش می کنم برو کنار.

شماره2: نمی رم!

شماره1:خواهش می کنم.

شماره2:مجابم کن!

شماره1: بخدا جیغ می زنما!

شماره2: خیلی خب باشه بیا برو.کولی بازی چرا در میاری؟

شماره1: دیدی تو هم تسلیم شدی!می خواستم بهت نشون بدم که تسلیم شدن انکارناپذیره.حالا فرمایشی هست؟

شماره2:متأسفم برات! من چجوری با تو بحث کردم و تو چجوری با من بحث کردی.

شماره1: همینه دیگه تو باید یاد بگیری متناسب با روش ها و شخصیت های مختلف باهاشون بحث کنی.یله.

شماره2: چه لفظ قلم هم صحبت می کنی؟!

شماره1: اره دیگه ما اینیم.من دیگه می رم خداحافظ.

شماره2: کجا؟ مگه اسممو نمی خواستی بدونی.

شماره1: نه دیگه لازمش ندارم!