یادداشتی بر فیلمhere after(آخرت)

فیلمی از کلینت ایستوود

...و از مرگ می توان به عشق رسید...

باز هم یک فیلم به یاد ماندنی دیگر از فیلمساز خستگی ناپذیر سینمای آمریکا یعنی کلینت ایستوود.ایستوودی که در هشتمین دهه زندگیش فیلم به فیلم شکوفاتر می شود و فیلم آخرش یک تجربه تازه ی دیگر را برای خود و دوستدارانش رقم زده است.این بار این فیلمساز کهنه کار به سراغ ناشناخته ترین و مبهم ترین سوژه یعنی مرگ رفته است و فیلمی سراسر انسانی-اخلاقی و عارفانه ای را تقدیم مخاطبانش کرده است و به خوبی و بدون اغراق و حتی بدون جلوه های ویژه ی آنچنانی (که معمولا فیلم هایی با موضوع مرگ از این جلوه های ویژه به وفور استفاده می کنند) توانسته است فیلمی پر احساس(احساس نه از نوع کاذب) و به یادماندنی را برای مخاطبانش رقم بزند.

این فیلم سه داستان را همزمان و موازی باهم دنبال می کند که سرنوشت شخصیت های هر سه داستان در آخر فیلم با یکدیگر مرتبط می شود...این فیلم با داستان ماری خبرنگار فرانسوی شروع می شود که با همکارش که به نوعی معشوقه اش هم هست به اندونزی سفر کرده اند و ماری در سونامی وحشتناک اندونزی مرگ را برای چند دقیقه تجربه می کند ودوباره به زندگی بر می گردد و ماجرای تحولش در این فیلم دنبال می شود...بعد فیلم با داستان جرج ادامه پیدا می کند.جرج با بازی جالب توجه مت دیمون،شخصیتی است که به دلیل مرگ کوتاه مدتش در کودکی توانایی ارتباط با مردگان را بدست آورده و همین توانایی باعث اخلال در زندگیش شده است و به واسطه این توانایی نمی تواند عشق را در زندگیش تجربه کند یا بهتر بگویم سایه و فکر مرگ در زندگیش بیشتر از سایه و فکر زندگی برایش گسترده شده است و ... و داستان دیگر فیلم داستان نوجوانی است که برادر دوقولویش را در یک تصادف از دست می دهد و به نوعی و به هر شکلی می خواهد با برادرش در جهان پس از مرگ ارتباط برقرار کند........

همانطور که متوجه شدید نقطه اشتراک هرکدام از این شخصیت ها مرگ و ابعاد مختلف و تأثیر آن بر زندگیشان است.این فیلم با نگاه دوست داشتنی ایستوود و ریتم آرام این فیلم که به خوبی داستان ها و شخصیت هایش را  منسجم همراهی می کند که البته  می توان تأثیر قلم خوب پیتر مورگان فیلمنامه نویس را هم در این فیلم به خوبی دید.این فیلم از مرگ می گوید اما در ستایش زندگی است و مخاطبانش را برحذر می دارد از هرگونه مرگ اندیشی...

چقدر حرکات آرام و سیال دوربین تأثیرگذار است بر سکانس هایی که فقط خود ایستوود می تواند از پس آنها بربیاید...از سکانس احضار روح برادر دوقلوی آن پسر نوجوان توسط جرج که من این سکانس را به شدت دوست دارم تا سکانس های شروع فیلم که مربوط به سونامی اندونزی است که ایستوود نشان می دهد که می تواند از این صحنه های با پروداکشن عظیم سربلند و موفق بیرون بیاید و همچنین سکانس فراموش نشدنی آخر فیلم با چرخش آرام دوربین بر دور ماری و جرج و بوسه های آنها و اینکه از مرگ هم می توان به عشق رسید به زندگی به بودن به اینکه تا هستی باشی و به اینکه های دیگر...

فیلم نمی خواهد مثل خیلی از فیلم های دیگر که به موضوع مرگ پرداخته اند موضوع را در ابهام تعریف کند و مرگ را در پیچیده گویی های کاذب فلسفی به خورد مخاطبانش بدهد.این فیلم بسیار ساده و بی تکلف به موضوع مرگ و زندگی می پردازد و همین ساده بودنش و واقعی بودنش از ویژگی های بسیارخوب فیلم است.

و ایستوود این مرد خستگی ناپذیر سینمای آمریکا بازهم فیلمی متفاوت و پر از رنگ و بوی زندگی،عشق و دوست داشتن را در مقابل مخاطبانش قرار داد و این نکته را نباید فراموش کرد که او در هشتمین دهه از زندگی خوداینچنین فیلم با طراوتی را ساخته است که این جای تحسین فراوان دارد.